تبلیغات
سینما کره - بهمن قره داغی

بخش ها

سخنان بزرگان(1)
اخبار فیلم و سریال(3)
عکس سریالهای کره ای(1)
شعرهای عاشقانه(25)
شاعران معاصر ایران(7)
حکم علما و روحانیون(3)
حجاب در ایادین(3)
دانستنیهای ازدواج(38)
دانستنیهای جنسی(13)
بیماریهای جنسی(10)
مادران(4)
رایانه و اینترنت(6)
تجارت الکترونیک(3)
طراحی سایت(3)
پناهندگی و اقامت(1)

لینک های روز

جستجو

آرشیو

هفته دوم آذر 1388

همه آرشیوها

مطالب اخیر

شعرهای عاشقانه 4
جملات عاشقانه
نازنینـــــــــــــــــــم !
چکه های خاطره 3
چکه های خاطره 2
چکه های خاطره
جملات عاشقانه ... 2
جملات عاشقانه ...

لیست آخرین پستها

خروجی مطالب

RSS   Atom

بزرگترین مرکز دانلود رایگان


بهمن قره داغی


گمان گیلاس و دهانی گس

بوی عبور

ـ روز شما هم پر از روزنه
ما ندیده ایم در كوچه هیچ زنی با دامنی پر از انار و روسری زرد .
هیچ زنی با آفتابی در بغل.
هیچ زنی بازنبیلی زندگی.
ما ندیده ایم…



ـ اما این كوچه هنوز بوی عبور می دهد .
ـ خیالاتی شده ای آقا
از وقتی طعم “حلبچه ” در این شهر نشست
ما تنها بازی بچه هایمان را به خواب این كوچه خیس می بینیم
ما تنها …

برو آقا برو
شب شما پر از فرشته
خدا صبرتان دهد!


فقط می خواستم …

من شهر را خوب بُلَدم!
خیال می‌كنی دلم را،
نابُلَد بایدها به شهر آورده‌ام وُ به كاهدان زده‌ام؟
تو راستی راستی هنوز باورت می‌شود
كه در خلوتِ خیابانِ این شهرِ ناشلوغ
كه عطرِ عابرانش بوی بن بست می‌دهد
هیچ نگاهی طعمِ دریا را به دهانم نمی‌ریزد،
دلم را گم می‌كنم؟
منی كه دیوارهای این شهر را دریچه‌ام
پروانه‌هایش را مادر
و نمازِ سحرگاهِ هر روزم را
به زبانِ زمین پرواز می‌دهم


تو فكر می‌كنی هنوز
دلم را ناشتایِ نوازش
و نابُلَد بایدها به شهر كوچ داده‌ام وُ
راز بیقراری قاصدك‌ها را
حالیم نیست؟
نه عزیز دلم!
من شهر را خوب بلدم
حتا تمام دنیایی را كه تو امروز
به صفحه‌ی مانیتورت می‌بینی
من درست در هفت سالگی
در دوزخِ دستهایِ خسته‌یِ پدرم
و زخمِ كتف‌های مادرم فهمیدم
اما فقط می‌خواستم در كوله بار فردا و فرداهایم
بذری از اگر وُ … شاید وُ … نكاشته باشم
و گرنه
بلدٍ بایدهای شهر
عطشِ واژه‌هایم را
فرو نمی‌نشاند.
....................

تلخ

پر شده ام
از پاییز و قاصدك
منی كه بیدار مانده ام
تا به تماشا بنشینم
ویرانی خوف ناكی را
كه هیچ جغدی ندیده حتا به رؤیا .

روزگاری رنگارنگ وُ
غروری غارت شده
با كلاغانی كه در كلامشان


آیاتِ مقدس را نشخوار می كنند
و از ایمانشان هر شب
طنابِ دارِ ما را
دار می زنند
هنوز بیدار مانده ام
تا بر سرنوشتٍ سیاهِ خویش
سوگواری كنم
درست آنگونه كه تاریخ بر تقدیرِ هابیلیان
كه پر شده ام
از پاییز و قاصدك .

................

خیس خستگی

خسته‌تر از پروانه
سالهاست
گٍردِ رؤیاهای سرخ باغچه‌ی خویش پر می زنم وُ
هنوز غربت تلخ همیشه را،
مزه می كنم
من خسته ام
و هیچ حاجتی به تأیید هیچ پروانه ای نیست
كافی ست دگمه‌ی پیراهنِ پریروزم را باز كنی
تا پاره پاره هایِ عریانِ عمرِ هزار پروانه را،
به سوگ بنشینی.


من خیسِ خستگی ام
بیا شانه هایت را
بالش خیلِ خستگی هایم كن
شاید شبی
زخمهایم را زمین بگذارم .

................

باران باور

با من همسفر بود شاید آن سوار
كه بر كتفش «دوازده» زخم پیدا
و بر پیشانی اش «چهار» عفونت !
چه مادرانی كه می زایند نوزادان خود را
نا آشناترینِ این نشانه ها
چه قبایلی با این قباله مشهور !
همرای من هیچ كس
جز واژه ها وُ واژه‌ها وُ تهمتی كه سنگینی اش را
من می دانم
فرجامش را
مردگان !

...............

نمی بخشمت

نمی بخشمت !
بجای آنكه در خلوتِ خویش
پیاله‌ی شرابِ شادی هایم را
شعر بریزی
و از شانه‌هایم تا آسمان بالا روی
دزدانه
با تسبیحِ تزویرِ خویش
كدام خدا را شیطان مانده ای
كه تمامِ حقیقت مرا حقیر می كنی.
چطور ببخشمت !


وقتی از عطرِ عریانِ عاطفه ام
بویی به بالایت نمی بینم .
و هنوز
پیراهنِ رؤیاهایت بوی پریروز می دهند
چطور ببخشمت
وقتی آهسته پا به خلوتِ خیالم می گذاری
تمام رؤیاهای روستائی ام را
رَم می دهی
نمی بخشمت مگر
حماقت خویش را
بر سنگ صداقتم بشكنی
و آیینه‌ای برایم بیاوری
تا تمامِ تنهایی هایم را
قسمت كنم .

................

تـزویر

چنان به هم از خویش فاصله داشتیم
كه نتوانستیم دریابیم همدیگر را
در كولاكِ كریهٍ خویشتن خواهی
چنان كه بایسته بود .
خروس وار به هم آنقَدُر پریدیم
تا خونِ كاكلانمان را
به خنده‌ی خلقی كه به خلوتِ خیالشان
جز آیاتِ شهوت وُ شكم تلاوت نمی شود
چكه چكه بریزیم
تا امروز كه مجروح از حماقت همدیگریم
جز شراره های شرم و شرم
شعری از نگاهمان نریزد
بی آنكه بدانیم در هیأتِ هابیل
عمری لباس قابیل را
از بالای ما می‌بریدند!

.............

زلال همیشه

به“ نعمت” عزیز
 

از بلوغِ بغضهای تو وُ
از بارش باران
بـَلَد شده ام
شاعرانه ترینِ واژه ها را
به همسایگانِ خوبِ خلوتِ خیالم
پیشكش كنم
و میزبانی سبزترینِ مهربانی ها را
از زلالیت خویش
از چشمه
آیینه و آفتاب
از تو
جستجو كنم .


حالا اگر حدودِ حرمت تو را
پایی دراز داشته ام
پیشانی بلند عاطفه ات را می بوسم
كه در من جز عشق
گناهی گمان نخواهی برد
كه اینهمه را، تنها و تنها
از بلوغ بغضهای تو وُ
از بارش باران
بـَلد شده ام. 

...........




ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
[ نویسنده : مهدی حسینی در سه شنبه 10 آذر 1388 و ساعت 11:10 ق.ظ مرتبط با شاعران معاصر ایران | لینک | نظرات ]



امار سایت

 
 


آمار
اطلاعات سایت
آخرین بروز رسانی:
کل مطالب :

مدیر سایت:

مهدی حسینی

لینکستان

بزرگترین مرکز دانلود
بهترین سریالهای دنیا
سینما کره
محصولات زناشویی

همه لینکها

/html>