تبلیغات
سینما کره - اسماعیل خویی

بخش ها

سخنان بزرگان(1)
اخبار فیلم و سریال(3)
عکس سریالهای کره ای(1)
شعرهای عاشقانه(25)
شاعران معاصر ایران(7)
حکم علما و روحانیون(3)
حجاب در ایادین(3)
دانستنیهای ازدواج(38)
دانستنیهای جنسی(13)
بیماریهای جنسی(10)
مادران(4)
رایانه و اینترنت(6)
تجارت الکترونیک(3)
طراحی سایت(3)
پناهندگی و اقامت(1)

لینک های روز

جستجو

آرشیو

هفته دوم آذر 1388

همه آرشیوها

مطالب اخیر

شعرهای عاشقانه 4
جملات عاشقانه
نازنینـــــــــــــــــــم !
چکه های خاطره 3
چکه های خاطره 2
چکه های خاطره
جملات عاشقانه ... 2
جملات عاشقانه ...

لیست آخرین پستها

خروجی مطالب

RSS   Atom

بزرگترین مرکز دانلود رایگان


اسماعیل خویی


بر بام گردباد

در راه

آنچه من می بینم
ماندن دریاست ،
رستن وازنورستن باغ است ،
کشتن شب به سوی روز است ،
گذرا بودن موج وگل و شبنم نیست .
گرچه ما می گذریم ،
راه می ماند .
غم نیست .



دی ماه 1345- تهران


بانگ رسای موج

به : ایرج امین شهیدی


یخبرف دیرمان زمستانی
درگوش صخره های گران پنبه کرده است .

اما چه باک؟
آواز
بیهوده نیست .
بانگ رسای موج
تادورترکرانه سفرخواهدکرد :
(( ماندن نبودن است ،
بودن روانه بودن ...))
گیرم که صخره های نخستین
نشنیدند .

2

دریا هنوزگرم است .
دریا هنوزجاری ست .
دریا همیشه گرم،
دریا همیشه جاری خواهدبود .

3

(( اما...))

(( نگاه کن:
گویی
درسنگ نیزچیزی بیداراست.
آن صخره گران را می بینی ؟
داردشکاف برمی دارد .))

(( آری :
خمیازه ای ست
دررخوت میان دو خفتن ...))

(( نه !
یک روزنه ست
که چترآن مذاب
فواره درخشان، فواره اسیردرخشان
از ژرفنای سنگ و صبوری
وامی کند به سوی شکفتن ...))

.................................

میان دیدن و بودن

(( سواد وحشت کشتارگاه و سایه تیغ
وبیم رستن فواره های خون...))
(( آری
ولی
چرای بره نوباوه را نظاره کنیم
به واحه های علف .
دراین سترگ بیابان
عجیب گیتی هموارمی تواندبود،
عجیب کوچک و خوشبخت ...))

(( ولی سپیده دندان گرگ درراه است ...))

(( به آب و سبزه بیندیشیم ،
به مهربانی عصر...))

.....................

شب غدر

به : م . سرشک
(( ... می داند که چیزی ، چیز خیلی مهمی ، دارد ازدست می رود .
دیگرداردخیلی خیلی دیر می شود ... او خیلی دلش می خواهد شعری
بگوید که خودگریه باشد ، اینطوری، اوهو ، اوهو ، اوهو...))
شهرنوش پارسی پور


شب غدراست :
شب بازیچه،
شب بازی بانور،
شب بازی بازیبایی.
ای پریشانترازباد!
ای به من ماننده!
پیر این درد به میخانه فرا خواندمان .
وقت آن است
که بیایی بامن .
وقت آن است که ما مست کنیم ،
مست از آنسان که بریم ازیاد
حرمت کوچه معشوقه خودرا
وبشاشیم به دیوارش .

( رخنه درپایه دیواری بایدکرد
تا به پایان این دربدری
شاید
سرپناهیمان گردد
آوارش . )
وقت آن است که مامست کنیم ،
پس ، بگردیم دراین شهرو ببینیم ...
بگذاریم که چشمان روشنمان
آینه ای ازالکل
روی در روی شب روشن گیرند ،
تاکه زیبایی سالوس دوچندان یا صد چندان گردد ،
همه آفاق سیاه آینه بندان گردد .

آری ، آری :
وقت آن است که ما مست کنیم ،
پس بگردیم و ببینیم
نور وزیبایی را درخدمت تاریکی و زشتی .

وقت آن است که دیوانه شویم ،
و به زلف باد آویزیم ،
وبرقصیم ، دوان ، برسر هر بازار،
و بخندیم : هها ...
و بگرییم : ههو ...
شاید آن شحنه بیکار بگیرد مارا :
نه بدان جرم که (( اسرارهویدا )) کردیم ،
نه بدان جرم که کارخوبی ازما سرزده است ،
بل بدان جرم که مستیم ،
بل بدان جرم که دیوانه ...

.......................

ازپشت شیشه

سخن از بخت نگاهی نیست
که براوعایق بیرنگ بلور
راه نتواند بست
به زمانی که بلوغ نور
رنگ ها را به هماغوشی درباغ فرا می خواند .
سخن از بهت مه آلوده چشمانی ست
که پس پنجره بسته به جا می ماند .


هفتم اردیبهشت 1346 - تهران

.....................

هرگز

بامن بگو : (( وقتی که صدهاصدهزاران سال
بگذشت ،
آنگاه ... ))
اما مگو : (( هرگز ! ))
هرگز چه دوراست ، آه !
هرگز چه وحشتناک ،
هرگز چه بی رحم است

...........................

 نجات

مسیح خسته
جان خویش را
زچارمیخ مهربان خرافه نجات
نجات داده است

مسیح خسته
بازوان خویش را
که قرنها به روی آسمان گشوده بود،
به روی دختران خود گشاده است .

وقامت کشیده صلیب او

به گونه درخت بی بری
که باغبان بریده باشدش
به خاک اوفتاده است .


خرداد 1345 - تهران
 ........................

بربام گردباد

یکی ذره
ناگاه
درآرامش تپه جنبید .
گیاهی به دیدارابری درآن دوردستان کشید آه آیا ؟
ویا پشه ای درهوای سحربال و پرزد ؟
ویا ، راستی را نسیمی
- اگرچند
ملایمترازواپسین دم زدن های آن تیهوی مست
که پرواز تیری سحر خیزبرخاکش افکند –
وزیدن گرفت ازکرانه ی سحرگاه آیا ؟

گرفتم گیاهی کشیدآه ...
باری ،
یکی ذره جنبید .
نگه کرد .
و درگستره ی رام و آرام آن دورها نورها دید .
- (( چه صبحی !
( به خود گفت )
یکی نیک بنگردراینان :
سپیدارهای بلندبلورین نورند این نازنینان ،
چنین رسته صف صف درآرام خاور .
کدامین خداراست آن طرفه باغ معلق
درآن سوی آن ابرهای شناور ؟ ... ))


2

نسیمی به ره بود ،
آری ،
نسیمی به ره بود .
دل ذره پر می شداز شوق پرواز .
به خودگفت :
- ((چه ت اینجای دربند می دارد ، ای من !
پری گیروبالی برافشان ،
ببین تاکجامی توانی پریدن ... ))
نسیمی به ره بود .
وبربال او ذره پرواز می کرد .
و از شوق دیدار
سراپانگه بود.
و می دید و می خواست بسیار بیند .
و گستاخ می شد .

به خود گفت :
- (( وگر پرده وارافق راه دیداربندد ،
- چو تیغ آختی ازنگاه مصمم –
برآنم که ش آسان توانی دریدن . ))


3

نسیم وزان گردبادی دمان گشت .
ولی ذره سرمست ،
به یک جست
بالاشدازنردبان گردباددمان را .
ودرچرخش خویش بربام آن برج دوارپنداشت
که درگردش آورده است آسمان را .
و زیر و زبر کرد
زمین و زمان را .

برآن شد که تامرزخاوربپرد ،
و تیغ آزد و پرده وار افق رابدرد .



4

ولی ، هم درآن لحظه ، گفتی نگاه گیاهی
در آن ابر راهی اثرکرد...

دمی دیگر ، ازاوج افلاک ،
یکی قطره ،
دریایی افتان،
زلال و گران چون حقیقت ،
به سر ذره را کوفت برخاک .

و بسیار و یک قطره باهم فروریخت ،
و بسیار و یک ذره با آب و ذرات دیگر درآمیخت .


5

گیاهان آن دره دورازخواب دوشین پریدند ،
ئ سیلاب را ازهمان دوردیدند ،
و ازشوق بی تاب گشتند ،
و سیلاب آمد ،
و سیراب گشتند .

و سیلاب بگذشت ...


و درگود تاریکی از حافظه ی دره دور
رسوبی زلوش و لجن ماند .
و ذره در اعماق لوش و لجن ته نشین بود

و باد از دگرسوی می راند .
............................




ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
[ نویسنده : مهدی حسینی در سه شنبه 10 آذر 1388 و ساعت 09:57 ق.ظ مرتبط با شاعران معاصر ایران | لینک | نظرات ]



امار سایت

 
 


آمار
اطلاعات سایت
آخرین بروز رسانی:
کل مطالب :

مدیر سایت:

مهدی حسینی

لینکستان

بزرگترین مرکز دانلود
بهترین سریالهای دنیا
سینما کره
محصولات زناشویی

همه لینکها

/html>