تبلیغات
سینما کره - اردلان سرفراز

بخش ها

سخنان بزرگان(1)
اخبار فیلم و سریال(3)
عکس سریالهای کره ای(1)
شعرهای عاشقانه(25)
شاعران معاصر ایران(7)
حکم علما و روحانیون(3)
حجاب در ایادین(3)
دانستنیهای ازدواج(38)
دانستنیهای جنسی(13)
بیماریهای جنسی(10)
مادران(4)
رایانه و اینترنت(6)
تجارت الکترونیک(3)
طراحی سایت(3)
پناهندگی و اقامت(1)

لینک های روز

جستجو

آرشیو

هفته دوم آذر 1388

همه آرشیوها

مطالب اخیر

شعرهای عاشقانه 4
جملات عاشقانه
نازنینـــــــــــــــــــم !
چکه های خاطره 3
چکه های خاطره 2
چکه های خاطره
جملات عاشقانه ... 2
جملات عاشقانه ...

لیست آخرین پستها

خروجی مطالب

RSS   Atom

بزرگترین مرکز دانلود رایگان


اردلان سرفراز


ترانه ی آغاز

در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
 هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشكسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
 در باغ های سوخته می خوانند
با من كه در بهار خزانم قصه های فراوانی ست
با من كه زخم های فراوانی
بر گرده ام به طعنه دهان باز كرده اند
هر قصه یك ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یك ترانه ی بیدار است
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا كن
تا درد مشترك
زبان مشتركمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
این من نه ،‌ آن من دیگر
آنكس كه پنجره ی چشم های من او را
 كهنه ترین قاب است
از پشت پنجره ی زندان
حرف مرا بفهم
كه فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است
در گیر و دار قتل عام كبوترها
در سوگ شاخه های تكه تكه ی زیتون
وقتی كه از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان
در لحظه ی شكفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است
آن سان كه هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری
از برآمدنشان است
تو گریه می كنی
از عمق آشنای جنگل چشمانت
از عمق جنگلی كه در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته
باران بی دریغ اشك تو می بارد
تا عطر خیس جنگل پاییز
در من هوای گریه برانگیزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعری بسان گریه فرو ریزد
من شعر می نویسم
 تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من دریا
بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می كنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه كرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تكرار می كنی
یا با ترانآهای من بر لب
به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی كه با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه
آیا زبان متشرك این نیست ؟
آن زبان تازه كه می گفتم ؟
آیا زبان مشترك این نیست ؟


غریب آشنا

 تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
 تو با اسب سفید مهربونی اومدی
 تو از دشت های دور وجاده های پر غبار
برای هم صدایی هم زبونی اومدی
تو از راه می رسی ،‌ پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، می آید همرات بهار
چه خوبه دیدنت ، چه خوبه موندنت
 چه خوبه پاك كنم ، غبار رو از تنت
 غریب آشنا ، دوست دارم بیا
منو همرات ببر ، به شهر قصه ها
 بیگر دست منو ، تو او دستا
 چه خوبه سقفمون یكی باشه با هم
 بمونم منتظر تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو ، من آزادام

....................

من و تو

من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره
همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره
نداریم هیچ كدوم حرفی كه باز هم تازه باشه
چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و كوره
 من و تو
 من و تو
 من و تو
 هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
 خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم
 نشستیم خیلی شب ها قصه گفتیم از قدیما
 یه عغمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
 تمام وعده ها رو دادیم و حرفا رو گفتیم
 دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما
من و تو
 من و تو
 من و تو
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
 خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم
گل های سرخمون پوسیده موندن توی باغچه
دیگه افتاده از كار ساعت پیر رو طاقچه
گل های قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن
اون هام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
من و تو ، من و تو ، من و تو ، من و تو
............................

قصه ی شهر سكوت

 روزی دل من كه تهی بود و غریب
 از شهر سكوت به دیار تو رسید
 در شهر صدا كه پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سكوت
دیوار سكوت به صدای تو شكست
 شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
 خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
اكنون تو مرا همه شوری و صدا
 اكنون تو مرا همه نوری و امید
 در باغ دلم بنشین بار دگر
 ای پیكر تو ، چو گل یاس سپید
..................

دو پنجره 

 توی یك دیوار سنگی
 دو تا پنجره اسیرن
 دو تا خسته دو تا تنها
 یكیشون تو یكیشون من
 دیوار از سنگ سیاهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی
به لبای خسته ی ما
نمی تونیم كه بجنبیم
 زیر سنگینی دیوار
 همه ی عشق من و تو
قصه هست قصه ی دیدار ، آه
 همیشه فاصله بوده
 بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته
شب و روزهای من و تو
راه دوری بین ما نیست
 اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو
دست مهربون باده
 ما باید اسیر بمونیم
 زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه
تا رها بشیم می میریم ، آه
كاشكی این دیوار خراب شه
من و تو با هم بمیریم
 توی یم دنیای دیگه
 دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها
 درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون
 دیگه دیواری نباشه 

................

دو پنجره 

 توی یك دیوار سنگی
 دو تا پنجره اسیرن
 دو تا خسته دو تا تنها
 یكیشون تو یكیشون من
 دیوار از سنگ سیاهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی
به لبای خسته ی ما
نمی تونیم كه بجنبیم
 زیر سنگینی دیوار
 همه ی عشق من و تو
قصه هست قصه ی دیدار ، آه
 همیشه فاصله بوده
 بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته
شب و روزهای من و تو
راه دوری بین ما نیست
 اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو
دست مهربون باده
 ما باید اسیر بمونیم
 زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه
تا رها بشیم می میریم ، آه
كاشكی این دیوار خراب شه
من و تو با هم بمیریم
 توی یم دنیای دیگه
 دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها
 درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون
 دیگه دیواری نباشه
.............................

برج

با دریغی سنگین
 شعر آمیخته با حسرت یك خاطره را
قصه حادثه ی برج و كبوتر را
یك بار دیگر می خوانم
ای پرنده ی مهاجر ای مسافر
ای مسافر من ، ای رفته به معراج
تو به اندازه ی قدرت پریدن
 تو به اندازه ی دل بریدن از خاك
عزیزی
زیر این گنبد نیلی ،‌ زیر این چرخ كبود
 توی یك صحرای دور ،‌ یه برج پیر و كهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق ، كبوتری تا برج كهنه پر گشود
 خسته و گمشده از اون ور صحرا می اومد
باد پراشو می شكست بارون بهش سیلی می زد
برج تنها سرپناه خستگی شد
 مهربونیش مرهم شكستگی شد
اما این حادثه ی برج و كبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
آخر این قصه رو ... تو می دونی .... تو می دونستی
 من نمی تونم برم .... تو می تونی .... تو می تونستی
باد و بارون كه تموم شد ، اون پرنده پر كشید
التماس و اشتیاقو تو چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج كهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
ای پرنده ی من ای مسافر من
 من همون پوسیده ی تنها نشینم
 هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز و فقط تو می دونی ... تو می دونستی
نمی تونم بپرم .... تو می تونی .... تو می تونستی
..................................................................




ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
[ نویسنده : مهدی حسینی در سه شنبه 10 آذر 1388 و ساعت 10:50 ق.ظ مرتبط با شاعران معاصر ایران | لینک | نظرات ]



امار سایت

 
 


آمار
اطلاعات سایت
آخرین بروز رسانی:
کل مطالب :

مدیر سایت:

مهدی حسینی

لینکستان

بزرگترین مرکز دانلود
بهترین سریالهای دنیا
سینما کره
محصولات زناشویی

همه لینکها

/html>