تبلیغات
سینما کره - شعرهای عاشقانه 4

بخش ها

سخنان بزرگان(1)
اخبار فیلم و سریال(3)
عکس سریالهای کره ای(1)
شعرهای عاشقانه(25)
شاعران معاصر ایران(7)
حکم علما و روحانیون(3)
حجاب در ایادین(3)
دانستنیهای ازدواج(38)
دانستنیهای جنسی(13)
بیماریهای جنسی(10)
مادران(4)
رایانه و اینترنت(6)
تجارت الکترونیک(3)
طراحی سایت(3)
پناهندگی و اقامت(1)

لینک های روز

جستجو

آرشیو

هفته دوم آذر 1388

همه آرشیوها

مطالب اخیر

شعرهای عاشقانه 4
جملات عاشقانه
نازنینـــــــــــــــــــم !
چکه های خاطره 3
چکه های خاطره 2
چکه های خاطره
جملات عاشقانه ... 2
جملات عاشقانه ...

لیست آخرین پستها

خروجی مطالب

RSS   Atom

بزرگترین مرکز دانلود رایگان


شعرهای عاشقانه 4


زیبایی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد...

آنقدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم...

چشم هایش آیینه زندگی بود...

سرشار از صداقت و یکرنگی...

احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد...

احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در حال

گردش و تکاپو هستند....

روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من،

بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد...

فقط کافی بود لبخند بزند...


اگر به خودش ایمان پیدا می کرد،

می توانست حتی کوه ها را هم جابجا کند...

در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود...

همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود...

آنقدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غم و غصه هایم را

فراموش می کردم...

در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست

 مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد...

اصلا ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی

روزمره ام غم انگیز کنم...

آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیان باشد...

روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی

در این دنیا نمایان شده بود...

به نظر من او ارزشمندترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده

به دیوار اتاقم می بینم...

آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنم

با چشم هایش به من سلام می کند...

دوستت دارم ای فرشته زمینی... دوستت دارم...

اگر عاشق نیستی،

پس که هستی؟!

لااقل عاشق خودت باش...

در زدم او گفت جانم کیستی؟

گفتمش تو عاشق من نیستی؟

گفت نه، اما ببینم تا به کی٬

پشت این در منتظر می ایستی؟

آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه...

واسه ی همینه هم که از بوق سگ تا دین روز

این کله ی پوکو می گیرم بالا

و از بی سیگاری میزنم زیر آواز

و اینقدر می خونم تا این گلوی وامونده وا بمونه

تا که شب بشه و بچیم تو یه چار دیوار حلبی

که عمو بارون رو طاقش،

عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته.

شام که نیس!

خوب زحمت خوردنشو هم ندارم

در عوض چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که

رفیق پرسه های بابام بودند

بعدش هم واسه اینکه قلبم نترکه

چشمارو می بندم و کله رو ول می کنم

رو بالشی که پر از گریه های ننمه.

گریه که دیگه عار نیست،

خواب که دیگه کار نیست،

خواب که دیگه کار نیست،تا مجبور باشی از کله ی سحر،

یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و آخر سر اینقدر

سر به سرت بذارند تا سر بذاری به خیابونا …

شبی پر کن از بوسه ها ساغرم...

به نرمی بیا همچو جان در برم...

تنم را بسوزان در آغوش خوش...

 که فردا نیابند خاکسترم...!

 

سیه چشمی به کار عشق استاد،

به من درس محبت یاد می داد...

مرا از یاد برد آخر ولی من٬

به جز او عالمی را بردم از یاد...

  

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی...

جهانی عشق در من آفریدی...

دریغا، با غروب نابهنگام...

مرا در دام ظلمت ها کشیدی...

 

مرا عمری به دنبالت کشاندی...

سرنجامم به خاکستر نشاندی...

ربودی دفتر دل را و افسوس...

 که سطری هم از این دفتر نخواندی...!!!

حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد


آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد


بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام


لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد


مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود


آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد


شهر را از تب بیماری من جایی نیست


راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم کرد


اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود


جام اندوه تو مر همره و همرام کرد

 

گوش کن... یک نفر... آنطرف پنجره ی بسته...

تو را می خواند!

و نسیم... لای این پرده ی آویخته را می کاود...

 تا تو را دریابد،

 نور خورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است...

لب درگاه تو در یک قدمی می ماند...

قلب این پنجره از دست غم پرده، به تنگ آمده است!

 پرده را برداریم، دل این پنجره را باز کنیم...!

موش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا که تو را دوست دارم

دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم

نه تو از عشق من دست می کشی و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود

سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی

فرسنگ ها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است

 و قلبم در آرزوی تو می سوزد

آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی خورشید وجودت پنهان می گردد

و ابرهای غم و اندوه مرا دربر می گیرند و به دنیای غریبی می برند

همیشه در قلبم حضور داری و عشقت زندگی ام را گلباران کرده است

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز دنبالت طی کرده ام

محبوبم... همیشه به انتظار بازگشتنت خواهم ماند...

همیشه ی همیشه...



ارسال به ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
[ نویسنده : مهدی حسینی در پنجشنبه 12 آذر 1388 و ساعت 12:38 ق.ظ مرتبط با شعرهای عاشقانه | لینک | نظرات ]



امار سایت

 
 


آمار
اطلاعات سایت
آخرین بروز رسانی:
کل مطالب :

مدیر سایت:

مهدی حسینی

لینکستان

بزرگترین مرکز دانلود
بهترین سریالهای دنیا
سینما کره
محصولات زناشویی

همه لینکها

/html>